اربعین - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
امروز دعوتیم خونه پسرخاله امهم خوبه هم بدخوبه، چون مراسم اربعین, رو برگزار میکنه، اقوام جمع میشن خلاصه دید و بازدید میشهولی بد چون بعضی ها با بعضی ها مشکل دارند و همش کنایه میندازندخیلی هم شلوغش میکنهن
استقلال - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
مگه دلبرتر از استقلال,م تیم داریم؟؟؟!!!...
پیک نیک سرد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
فردا قراره با همکار همسری بریم پیک نیکاین همکارش مرد خوبیه.خانمش هم باهام خوب جور شدهاشکال این مسئله فقط نداشتن بچه استسجاد دو روزه غر میزنه من نمیام من نمیامفردا هم مطمعنم اونجا همش رو اعصابه من میره
دیروز و فردا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
چقدر بد که تعطیلات وسط هفته استهمسر مجبورم میکنه بریم گردشدلم میخواد بخوابم و خستگی روزهای پر کار را بیرون کنم از بدنمولی حیف اختیار دست خودم نیست زورش بهم میچربه دیروز, علی افتاد زمین بدجور صورت اسیب دیدهمه بهم گفتند چشم خورده به خاطر عکس های پیک نیک روز جمعهخودم قبول ندارم از قدیم گفتند بچه تازمین...
علی شیر خدا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
از گوشه محراب بپرسیدم علی کیست؟از جلوه مهتاب بپرسیدم علی کیست؟از خاطره چاه بپرسیدم علی کیست؟از چشمه گرداب بپرسیدم علی کیست؟آن گوشه محراب علی را به دعا دیدآن جلوه مهتاب علــی را به صفا دیدآن خاطــره چا
نیمه شب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
خوابم نمیاداز طرفی فردا ناهار مهمون دارمنشستم شبیه علافها وب گردی میکنمنمیخوام تعریف کنم ولی خداییش عاشق وبهای خودم هستمساده و شیک و روون نوشتمیک کمی اسپند بریزم خودمو چشم نزنم
برادرانه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
جدیدا پسرها خیلی با هم جور میشنعلی بهتر می فهمه و تو بازیهای سجاد شرکت میکنهسجاد هم لذت می بره و بیشتر باهاش بازی میکنهکلا خیلی به هم علاقه دارند اگه همسری سجاد رو دعوا کنه علی شروع به گریه کردن میکنهیا دائم راه میره عکسهای سجاد رو نشون میده و میخندهو من همیشه ارزو میکنم این عشق و مهرشون به هم ابدی ...
تجلیل از فرزند دلبندم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
قطعا برای والدین لذتی بالا تر از کسب موفقیت های مختلف فرزند,شون وجود ندارهاین لذت وقتی به اوج خودش می رسه که از طرف ارگانها و نهادهای دیگه مثل مدرسه یا محیط کار پدر ومادر مورد تشویق و حمایت قرار می گیر
اشک داغ مردم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
داشتم با حرفهاش مسخ می شدمقشنگ منتظر یک جرقه برای گریه کردن بودمخودشم به پهنای صورت اشک می ریخت یعنی مردم ما این همه ندار هستند و ما بی اطلاع..؟مگه چی گفتم بهش؟بهش گفتم وامتون پایان ترم جاری واریز میشه..زهرخند زد و گفتنوش دارو بعد مرگ سهراب میشهنمیتونم صبر کنمبا اشک و آه رفتدلم میخواد اونقدر داشتم ت...
بیماری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:35
بیماری, خونه ما از جمعه دو هفته گذشته شروع شدسجاد با حالت کسل بیدار شد و کم کم تب و لرزاخر شب بردیمش دکترمتاسفانه با تمام تلاشهای من و به خاطر عشق شدید دو تا داداش به هم و بوسهای مکررشون علی هم بعد دو
تولد عشقی دیگر«قسمت شصت و دوم» - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
و بعد کتش را در آورد و انداخت رو شونه هام. با این کارش گرمایی اومد داخل پوستم که مطمئنم دلیلش فقط کتش نبود بلکه وجود خودش و محبتش بود که تمام بدنم رو گرم کرد. نگاهش کردم که ازش تشکر کنم که برای چند لح
خوب چرا اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
چرا هیشکی از این رمانم خوشش نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تولد عشقی دیگر«قسمت شصت و سوم» - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
خدای من، باورم نمیشه اون این حرفا رو در مورد من نوشته؟ یعنی اون دو تا چشم، چشمهای منه. آخه چرا من خنگ نفهمیدم که اون دوستم داره. خوب آخه اون هیچ وقت کاری نمی کرد که من بفهمم. اون اکثر مواقع با من تندی
ترانه گریز با صدای ابی - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
به توازتو مینویسم به توای همیشه دریادای همیشه ازتوزنده لحظه های رفته بربادوقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بودزیر رگبارمصیبت بی کسی تنهاکسم بودوقتی از ازار پاییز برگ وباغم گریه میکردقاصد چشم تو امد م
تولد عشقی دیگر«قسمت شصت و چهارم» - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
یادداشت چهارمچند وقته همش تو خونه یاد خانم عاشوری می افتم اسمش تاراست چندبار از زبون خانم صادقی شنیدم که به این اسم صداش می کنه منم دوست داشتم تارا صداش کنم. اگه مژگان بفهمه می کشدم. اما مهم نیست من ت
شعر - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنیسر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنیدر مدار روزگار و گردش چرخ فلکعاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنیکودکی چون بادبادک با نسیمی میرودخویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنیعشق را در
تولد عشقی دیگر«قسمت شصت و پنجم» - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
یادداشت هشتمامروز تارا از صبح تو فکر بود از اتاق خودم نگاهش می کردم دیدم بعد از جواب دادن به تلفن زد زیر گریه. خدایا چی شده بود؟ هر چی بود که بعد از صحبت های خانم صادقی آروم شد خداروشکر. دیدم که همه ر
تولد عشقی دیگر«قسمت شصت و ششم» - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
یادداشت دهمخدایا باورم نمیشه قبول کرد. وقتی بهم گفت داشتم بال در می آوردم. خدایا بازم شکرت. ما دو هفته دیگه راهی می شیم. با هم. تارا دوستت دارم. یادداشت یازدهممی بینم هر روز داره پژمرده تر میشه. اینها
ایرج جنتی عطایی - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد ...
خدانگهدار... - تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 8:00
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات عزیزانی که خاموش همراه من هستید و شاید بشناسمتون و شاید هم نهدوستانی که همراه همیشگی این وبلاگید برای یک مدت نامعلوم (نمیدونم چقدر) خدانگهدار