تبریک و اظهار دلتنگی - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 6:28
سلام،خیلی دیر اومدم ولی خب اومدممیدونید لعنت به اعتیاد نمیتونی دست برداری ازشمنم معتادم به اینجاهر کار میکنم آخرش یه چیزی میکشونه منو اینجا.شاید ارامشش، شایدم آدمهاشخیلی بی ازارن...بگذریم.دلم برای همت
قرنطینه جدی... - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 6:28
بینید من چقدر قرنطینه رو جدی گرفتم که حتی به وبلاگمم سر نمیزنم.. سلام؛امروز روز خوبی نبودنگرانی از بیماری مامان خودش عذاب دهنده استخودمم علائمی مشکوک دارمتب، سرفه، عطسه، سردرد و کمی هم سوزش گلو باعث ش
تفکرات اجباری.. - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 6:28
چقدر پیش میاد تو این ر وزها به گذشته ها فکر کنمگذشته های تلخ یا شیرینسخت یا لذت بخشبه حماقت ها یا موفقیت هاکلا به همه چیز، همه کس، همه جا و همه اتفاقات فکر میکنمو جالب اینکه دارم از همشون برای پیشرفت
مدیران بی کیفیت... - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 6:28
تو این تورم و گرونی به جای اینکه مدیران به فکر مردم باشند یه عده فقط دارند عقده ها و کمبودهای دوران کودکی و فقرهای دوره های قبل زندگی شون رو سر کارمنداشون خالی می کنندنمونه مدیر ما:آقا بدون شایسته سال
f.sh - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
باورم نشد این نوشته من باشه وقتی اول دفتر اشعارم دیدمتو کل نوشته ها از این دو تا خیلی خوشم اومد:1)دوستت دارم هایت عطر بهارنارنج دارند..من اما؛ساکن شهری کویری ام...2)به من گویند صبوری کنصبوری تا به کی آخر؛دل و دیده ز دست رفتهاز این نامهربانی ها...پ ن : دومی یه جور کپی به نظر میرسه ولی خب مال دوران جا...
دکتر شفیعی کدکنی می فرمایند: - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
ترجیح می دهم که درختی باشمدر زیر تازیانه ی کولاک و آذرخشبا پویه ی شکفتن و گفتنتارام صخره ایدر ناز و در نوازش بارانخاموش از برای شنفتن..."محمدرضا شفیعی کدکنی"
نامه نگاری - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
نامه به کی؟تو یه وبلاگ نوشته بود نامه به کودک درونفکر کردم چالش بدی نمیتونه باشه.. ولی خب من حس میکنم روزگار کودک درونم رو پیر کردهبانامردیهاش ناعدالتی ها، سختی ها و کلا با چرخیدنهاشحالا بنویسمسلام کو
نگرانی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
نگران سلامت بابام... خدایا تمام امیدم تویی..همون طور که سهراب میگه:به چه می اندیشی؟نگرانی بیجاستعشق اینجا وu200e u200eخداهم اینجاست!لحظه هارا دریابزندگی درفردا نه همین امروز استراه ها منتظرند تا تو هرجا که بخواهی برسی!لحظه ها را دریاب پای در راه گذار"راز هستی این است"
درد و دل نامه - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
کاش یک جا یا یک نفر بود محرم می شدباهاش حرف می زدمطوری که دو روز بعد حرفهامو تو سرم نکوبه
دلتنگی.. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
کنار پسرها تو اتاقشون نشستم و به صدای خر و پف های ارومشون گوش میدم...لذت بخش ترین بخش وجودی یک مادر حس لذت از عشق مادری می تونه باشه که تمام وجودش رو پر کردهنشستم و دل نمیکنم ازشونبا اینکه زندگی بر وف
سردرگمی.. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
عیدی واریزی دولت ما رو یاد این پیرمردهای خشک و خسیس چند قرن پیش میندازه که یه قرون پول می گذاشتند کف دستت و کلی هم منت داشتند رو سرت که بهت عیدی دادیمواقعا چی بخریم با این چندرغاز پول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کرونای لعنتی... - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
به حدی به مردم دورغ گفتند نمیدونیم الان شهر ما مورد کورنایی داره یا نه؟تمامی دانشجوها تعطیل شدند، مواردی در قرنطینه وجود دارند که سعی میشه از مردم مخفی بمونهمدارس تعطیل شده و هیچ مادری حاضر نیست تا اخر تعطیلات عید بچه اش رو بفرسته مدرسهخوب فقط جون ما بی ارزشه؟؟اگه تا این حد اوضاع خرابه کل شهر تعطیل ...
استرس ها... - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 21:44
پر از ترس و استرسم...دیشب حسین بهم میگه چته؟میگم اعصابم خرد شده، می ترسم. کرونا زندگی هممون رو بهم ریختهمیگه خوب آخرش همه باید بمیریم.نمیدووونم چرا همه فکر می کنند من از مرگ می ترسمبه خدا ترس من یکی ب
فراموشی... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
مشکل از خودمان است!که برای فراموش کردن یک انسان،به انسان دیگری تکیه کردیموقتی احساس تنهایی میکنیمقلب زخمیِ خود را در دست میگیریم و میگردیم به امید پیدا کردن کسی که قدر قلبمان را بداندبه اولین رهگذری ک
دلم می خواد کلی مطلب که تو دلمه بنویسم - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
دلم میخواد بنویسم و بنویسم و بنویسم همه هم بخونند به جز تو... دوست دارم فحش بدم، نفرین کنم، هر کاری کنم تا اون همه ظلم رو فراموش کنم و دلم خالی بشه از کینه و نفرت... نفرت عمیق و پشیمونی زیاداز این همه
عمه ؟ - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
لذت عمه شدنم طولانی نبود کلا به دو هفته نکشید که مسافر نیومده به جمعممون پشیمون از سفرش بار سفر به مقصد دیگه ای بست...درسته که قبلا عمه بودم ولی خب قرار نیست خودم رو گول بزنم هم خونی چیز دیگه ای بودمنتظر مسافر بعدی هستم سفرش بی خطر
دو عدد شعر زیبا - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
آمـدی، آمـــدنت حـالِ مرا ریخت به همیک نگاهت، همه فلسفه را ریخت به همآمـدی و دلِ مـن سخــت در این اندیشــه؛آن همه منطق و قانون چرا ریخت به همقاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت !!یک نگه کردی و یک دادسرا
بی حوصلگی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:19
گاهی تو ذهنم با خیلی از آدمها حرف میزنم، بقال، قصاب، همکار، همسر و ...یهو میبینم بقیه نگام می کنند ...بعله میفهمم بلند جواب دادمبی حوصلم، دلم میخواد کسی باشه حرف بزنیم ولی چون کسی نیست میرم تو تخیل و
ورزش و نظافت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:19
یکی از دوستام می گفت: دیگه دوست ندارم برم باشگاهازش پرسیدم چرا؟میگه یه بنده خدایی که اشنا هم هست میاد باشگاه که بوی تعرقش خیلی حالم رو بد میکنهنه رومون میشه تذکر مستقیم بهش بدیم نه خودش متوجه میشه از
مهدی اخوان ثالث - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:19
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا ماننددلم تنگ استبیا ای روشن، ای روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیهادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده،